تبليغاتX
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مادر عشق جاودانه
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  رگ خواب     شنبه شانزدهم آبان 1388-14:38-شهپر رفیعی :پریا  

 

 منو ببین ستاره آجین  شدم

هم نفس  گلای پرچین شدم

 انگار منم که  بی قرارت شدم

تو پوست شب بره رامت  شدم

دستای تو مهربون و مرهمه

نوازشم کن که شفای  منه

 برو به مهمونی دل تازه شو

شراب نابی به سر باده شو

عشق تو هرلحظه قرارم می شه

 با تو پریدن رگ خوابم می شه

پنهونی دوستم  داری تا زمستون

فصل بهار می رسه فصل مستون

تو خونه های کاه گلی بهاره

ناودون چوبی ساعت قرار ه

خسته از این شهر و همه شهریها

از آهن و دود و دم و آدما

گریزون از خزون در این انزوا

می رم می رم تا آسمون خدا

 باز که منم که بیقرارت می شم

وصله تن فصل بهارت می شم

سروده ۱۶/۸/۸۸    تعداد سطر ۲۰

 راستشو بخواهیدعادت کردم بسرایم بر ما ببخشایید اگر به دل ننشست چون بدل خودم چندتا بیتش نشست همین و بس


لینک به نوشته  |   
 
  اوکی دوکی      سه شنبه دوازدهم آبان 1388-14:55-شهپر رفیعی :پریا  

       

تلف نکن وقت منو ستاره آبرو داره

درزهای توی آجرا وقت سحر رفو داره

تهدید تو خالی نکن ماه زیر ابر نمی مونه

اونی که قابل نباشه از شادیا  گریزونه

خرابه هم  حماسه ، جغدهارا از بر می خونه

ناله بیکسی من خدارا محرم می دونه

اول و آخرش همه یه جورایی تک می مونن

تو قبرا استخوونا مون تو  حسرت سگ می مونن

امروز فقط امروزیه فردا که پاییز سوزیه

تو لب برم برای چی وقتی که خنده روزیه

دوستا فقط فال می گیرن

اوکی دوکی حال می گیرن

برای ناخوشی من دعا ز رمال می گیرن

منم که باز توی دلم یه خورده  آرزو داره

تو نیمه شب با خلوتم هزارتا  گفتگو داره

گریه به وقتش واسه من خنده ز هم زبونیه

دستای خوب مادرم دنیای مهربونیه

۸۸/۸/۱۲  تعداد سطر ۱۷

نعمت سلامتی را پاس بداریم از طرف یه مریض توی هوای بارونی پاییز و..............................

بیاد تکیه کلام دوستی در تایید احوالات "اوکی دوکی "


لینک به نوشته  |   
 
  دختر شاه پریون      جمعه هشتم آبان 1388-18:52-شهپر رفیعی :پریا  

 

 قصه دل که ناتموم به اقتضای تازه شد

عشق قدیمی ، تازگی توی دلم یه واژه شد  

حرمت دل برای من عشقو وعاشق شدنه 

حالا ببین تو عاشقی حرمت دل آواره شد

کجا می رم به شهر خود که شهریاری1 بکنم   

برای این دل غریب یه کم   هواداری کنم

اینجا ببین دور و برم  غربیه ها دور می زنن

چرخی بزن تو آسمون کفترا هم نمی پرن

بال شکسته شهپری معنی بی پری داره

دختر شاه پریون زیر سرم پر می ذاره

کنایه هم نمی زنم راست و حسینی  همینه

توی  نگاه خیلی ها  مهربونی نمی بینه۳

حالا اگه سفر کنم بدرقه ام نمی کنی ؟

برای خاطر دلم بادباکی نمی خری ؟

خوبه که وقت رفتنم بادباکها هوا بشن

در خاطر غریب تو خاطرکا سوا۲ بشن

کبوترای یا کریم توی هوا رها بشن

حالا که  عاشق نبودی می خوام ازت جدا بشم

سروده ۸/۸/۸۸   تعداد سطر 1۸

1- اشاره  به  شعر حافظ "روم به شهر خود و شهریار خود باشم "

۲-  جدا

۳- کور بودن  

 


لینک به نوشته  |   
 
  موج نور     چهارشنبه ششم آبان 1388-18:25-شهپر رفیعی :پریا  

روی شن ها نوشته ایی خوانا

یادگاری زعشق ما پیدا

شکل قلبی به ماسه می ماند

یک صدف در میان آن  دریا

شب ز سمت حوالی مواج

موجهایی به نوردر رویا

نه خبر زان ، ز خشم دریایی

نه خبراز نگاه توفانی

نه خبر از تمام  مغروقان1

نه خبر ازقلاب۲ ماهی گیر

آسمان دست بر دریا داشت

دست دریا به سوی ساحلها

دست ساحل به ماه حلقه شده

دست من دست تو، به دست باد

خلوتی از تو و من و مهتاب

شعله ها آتشی ز هیزم و آب

دور گشتم از این  همه رویا

در طلوع غروب یک فردا

صدفی  یادگار از آن دریا

می کشاند مرا به خاطر ه ها

تعداد سطر ۲۰ سروده۶/۸/۸۸

1-غرق شدگان

 ۲- بدون تشدید بنا بر ضرورت شعری

۳- مهتا=مهتاب

 


لینک به نوشته  |   
 
  خرمن حباب      یکشنبه سوم آبان 1388-19:11-شهپر رفیعی :پریا  
     

برپام عشق با چه نمازی وضو کنم

در پای خلق سجده بر این آبرو کنم

اشکم تیمم معنی به خاک کرد

در خرمن حباب رکوعی سبو کنم

رنج من از حد چشمان غم  گذشت

تا وقت باده به مستی شنو۱ کنم

آه از  نفس که به نفسم ۲طپش نداشت

در من تلاوت صبری به عشق داشت

رنجم ز حد چشم تو لبریز گریه هاست

تا وقت باده به مستی ترانه هاست

این زندگی به چار فصل زنده است

فصل دلم به خزانها  چه بنده است

پاییز قهر  خدا را به مهر داشت

 مهر ازتلاقی  دلها گریز داشت   

  فصل خزان  شقایق خرمن به باد داد    

آشفته دخترکی را به یاد آر

با برگهای زردکمی گفتگو کنم

در خاک عشق به نامی  وضو کنم

۱- شنو =گفت و شنود

۲- نفس =هواهای دل

سروده ۳/۸/ ۸۸   تعداد ۱۸

 ذهنم آشفته خودم و کسی یا کسانی بود و انگاری شعرم نیز همین آشفتگی رادارد می خواستم هم برای خودم بسرایم هم برای دل دیگری و همین تشتت فکری شعرم را بالا و پایین آورد .

 


لینک به نوشته  |   
 
  پایان عشق      شنبه دوم آبان 1388-17:4-شهپر رفیعی :پریا  

   

 بی  اعتنابه عشق، نگاهی دوباره کن

دلگیرم از تو  به فرصت  بهانه کن

پایان عشق  به نامت سروده شد

بر اشکهای من تو سلامی ترانه کن

رفتی بدون آنکه بدانم تو کیستی

گفتی از آنچه ز آن می گریختی

عشق تبسم لبهای تو کجاست

دستت به نام چه کس حلقه می گذاشت

شاید برای تو آسان نمود عشق

تقدیر من به کدامین خزان  شکست

روزی تومنتظر به رهم  دیده بان  شدی

حالا ببین که خسته ز این بی نشان شدی

پرهیز از تو کنم با عتاب اشک

دیگر مرا نخواه  یکی نردبان عشق 

بر شب نهاده عطر تو گیسوی من غریب

افتاده گوشه ایی از خاطرات نیز

بی اعتنای تو دل ،عشق می دود 

در انتهای شب از جاده می رود

سروده 2/8/88     تعداد سطر 18

دوستی گفت واسه دلش بسرایم امیدوارم دل جوونش عشق را به معنای صیقل دادن روح بگیرد نه از عشق توقع دنیایی داشته باشد و ناگفته نماند یکی از علایم عشق این است که هیچکس از عاشقی خبر نداشته باشد جز خدا پس در غیر این صورت به عاشقی خود شک کنید. یکی از عیبهای کار من این ست که به هیچ وجه دوباره شعرم را بازخوانی نمی کنم چون حوصله ندارم ولی دل همیشه بازخوانی باید بشود تا نوشته های غلط را از آن پاک نمود.

 


لینک به نوشته  |   
 
  شاهپرم     دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388-20:17-شهپر رفیعی :پریا  
     

  اولین بار تورا دیدم و عاشق نشدم

چه سبب داشت که من مست شقایق  نشدم

بی تفاوت زکنارت به چه نازی رفتم

مر1 تو دریای نگاهی که به  قایق نشدم

آن گذشت این همه نازی که خرامان بودم

در نگاه تو نه من، غرق، نه زندان بودم 

روزگاریست  ببین عاشق و بی تاب توام

در سر کوی تو من مست و خریدار توام

از سر بازی و ایام و زمان  این ثمرم

این که زین پشت گهی زیر بر این زی اثرم 2

من بر این باورم اکنون که تویی روح پرم

به هوای تو به پرواز که من شاهپرم

عاشقی شیوه تسلیم به دلداده گی ست

رنج عشقی که نه دیدارنه دیوانگی ست

باز تسلیم ،به این فاصله فایق نشدم

 در گذرگاه زمان گرم ۳ حقایق نشدم

سروده 27/7/  88     تعداد سطر 16

 ۱-مگر

۲- ضرب المثل گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

۳- سرگرم

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  نیمی از خلقت      شنبه بیست و پنجم مهر 1388-21:8-شهپر رفیعی :پریا  
     

 آن "یکی" در انتخاب دیده نیست

در نگاه من "یکی" آیینه نیست

قامتش افرا دلش کوچک بود

عقل در چشمش۱ چه بد اندک بود

ارتکاب بد از آن خود نداشت

جملگی زن را به بدمعنا نگاشت

از ظرافت های زن غافل شده

فکر بد در نزد او کامل شده

هر قدم تسخیر دنیا را طلب

بیخبر از شهرهای با حلب ۱

خوش به جام می که مرعوبش کند

عشق را در بطن مدفونش کند

هیبتش بر کاغذان رنگی است

لیک بخشایش ازاو با لنگی۲ است

 می دهد تا باز برگردد بخویش

این عطارا باز گرداند به پیش

"عمر کوتاه است و خرما بر نخیل"

می رود با استخوان صد نفیر

دل شکستن ساده مثل شیشه است

بند۴ دل دیدی چه با اندیشه است

سروده ۲۵/۷/۸۸   تعداد سطر ۲۰

۱-فرد ظاهر بین

 ۲- حلبی آباد

۳- بی میل و رغبت  

۴- چینی بند زدن

بخاطر دوست بسیار عزیزم که دیگر محتاج دیلماج نباشدمعانی را نوشتم 

عکس از موزه هنرمند بزرگ سرگئی پاراجانوف

 


لینک به نوشته  |   
 
  سفارش     پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388-19:10-شهپر رفیعی :پریا  

بازم سفارش منو به این و اون  کردی چرا

خوشبختی ام راآرزو با دیگرون کردی چرا

فاصله ها زیادی اند دلم به نزدیکی خوشه

دلت را بخشیدی به کی دلم  با دیگرون چرا

بن بست راه من و تو یکی نشد به سادگی

منو جایی نشونی داد یه رهگذر بیراهه گی

اگر برم پشیمونی اما که فایده نداره

این انتهای راه ماست شادی با دیگرون چرا

زندگی راه اولش پراز نیاز و آرزوست

تونیمه دوم راه  قناعته به دیگرون

توراه سوم که بریم   فقط تحمل می کنیم

از اعتنای دیگرون شاید تشکرمی کنیم 

حالا تو راه دومم آرزوهام تموم شده

قدم به راه چهارمم  انگاری آرزوم شده

هراسم از دیگرونه تورو که یاور ندارم

تو غربتی که پیش می آد ترانه از بر ندارم

با تو همیشه من قدم توراه اول از وفا

برم  تو راه دومی با دیگرون حالا چرا

سروده 23/7/88  تعداد سطر 16

 دنباله شعر بنفشه افریقایی در دی ۸۷


لینک به نوشته  |   
 
  جزیره      سه شنبه بیست و یکم مهر 1388-16:55-شهپر رفیعی :پریا  
  

 خسته از این آدمکا یه کسی کاری بکنه

تو انزوای بوسه ها کبوتری نمی پره

هرجا می رم مترسکا پرنده هارا گول زدن

فرقی نداره عاقبت عروسکا تو شیشه اند  

دو پا دارن اما ببین انگاری چار نعل می روند

 ظرافت مارو دیدن  پشیزی ارزش نمی دن

دلم می خواد سفر کنم شاید یه جای خیلی دور

دورتر از ستاره ها یا که سرابهای  بلور

 برای دلتنگی خود یه هم صدایی ندارم

تعلقی به این واون باخود نباید ببرم

سقف اتاق من فقط آسمون و ستاره شه

سفره رنگین شبم گلهای بابونه بشه 

صدای آب چشمه ها طنین آشناییه 

پرنده ها که می خونن فصل بهار تداعیه

بازم که پاییز اومده از برگا اینو فهمیدم

تو  این همه هیاهوها به شادی معنی نمی دم  

تو هم داری سفر می ری تو لحظه ها نفس بکش

بیاد دلتنگی من روی شنا1 قفس بکش

تعداد سطر ۱۸ سروده 21/7/88

1- شنا=شن ها

 


لینک به نوشته  |   
 

دنیای کدهای جاوا اسکریپت